انگار
پیرمرد/پیرزن شدهایم همهمان بعد از 88. خیلی با آه و افسوس، خیلی
بیحوصله و بیاشتیاق رای خواهم داد. چون مادرم را کشتهاند و حالا قرار
است در انتخاب ِ دایهام شریک باشم. حق میدهم به خیلیهایی که هنوز داغ ِ
قبلی را دارند. آن کسانی که میشود باهاشان توی این خرابشده دوام آورد،
زندگی کرد، متفاوتبودن را کمتر رنج کشید، بخشیش همانها هستند. من هم حس
تلخی دارم وقتی میبینم به قرار ِ 4 سال پیش با
خودم نماندهام و دارم رای میدهم. همهی این روزها وقتی از کنار آن
حوزهی انتخاباتی که توش نوشتم «میرحسین موسوی» میگذرم، تمام تنم تیر
میکشد. آنجا که سالها درس خواندهام اما بزرگترین خاطرهام حزن ِ 23
خردادش شده. من حتا هنوز عکس دارم از صف ِ روز ِ 22 خرداد، و نمیتوانم
نگاهشان کنم از ترس ِ یادآوری ِ آن شوق. من هم سرم سنگین میشود وقتی یکی مثل سعید جلیلی، رو
به اصلاحطلبها، میرحسین عزیز را «اون دوستتون» خطاب میکند. من هم انگار دارم تف
ِ زمینانداختهی خودم را میخورم. به خدا ساده نیست این تصمیم.
اما میدانم که معادلات سیاسی ثابت نیستند. میدانم که امکان ِ تغییر میتواند باشد هنوز. امکانی که همین حالا دستبهنقد بخشیش استفاده شده. گیرم که بازی. گیرم که فریبخانه. نمیشود از همین روزنه هم استفاده کرد اما؟ همین روزها به سادگی و بدون کمترین هزینه، اصولگراها مجبور شدهاند تا یک جاهایی عقبنشینی کنند و فرضن بپذیرند «سید محمد خاتمی» مُجاز است. نمیخواستند، اما برای اینکه بازیشان بههم نخورد مجبور شدند. این را که به چشم خودمان دیدهایم. همین حداد عادل که در مجلس گفته «مرگ بر خاتمی»، حالا جلوی چشم آنهمه بیننده مجبور میشود برای حفظ آبرو بگوید «کسی با آقای خاتمی مشکلی نداره. مگه همین چند شب پیش که ایشون توو فیلم آقای روحانی سخنرانیشون پخش شد کسی اعتراضی کرد؟». من به این میگویم امکان ِ تغییر. من به این میگویم روزنهی سیاسی. من هم سختم است که میرحسین را یادم برود، آنهمه خون و زجر را. اما سختتر است برام که از تلاش ِ او/آنها پلهای برای پیشرفت نسازم. شبیه ِ مادری شدهام که موافقت میکند اعضای فرزند ِ مرگ مغزی شدهاش را بدهند به بچهی خواهرش. سخت است که امضا کنی فرزندت را از دستگاهها جدا کنند و معلوم است که خواهرزاده اهمیت ِ کمتری دارد. اما چه میکنی اگر هر دو را همزمان از دست بدهی؟
شما هم پرت و پلا نمیگویید. بله که ممکن است اعضا را منتقل کنند و اما خواهرزاده هم از دست برود. اما در این لحظه که یکی بیشک از دست رفته، و یکی ممکن است (حتا یک درصد) زنده بماند، من همین تصمیم را خواهم گرفت. اگرچه سخت و سنگین..
اما میدانم که معادلات سیاسی ثابت نیستند. میدانم که امکان ِ تغییر میتواند باشد هنوز. امکانی که همین حالا دستبهنقد بخشیش استفاده شده. گیرم که بازی. گیرم که فریبخانه. نمیشود از همین روزنه هم استفاده کرد اما؟ همین روزها به سادگی و بدون کمترین هزینه، اصولگراها مجبور شدهاند تا یک جاهایی عقبنشینی کنند و فرضن بپذیرند «سید محمد خاتمی» مُجاز است. نمیخواستند، اما برای اینکه بازیشان بههم نخورد مجبور شدند. این را که به چشم خودمان دیدهایم. همین حداد عادل که در مجلس گفته «مرگ بر خاتمی»، حالا جلوی چشم آنهمه بیننده مجبور میشود برای حفظ آبرو بگوید «کسی با آقای خاتمی مشکلی نداره. مگه همین چند شب پیش که ایشون توو فیلم آقای روحانی سخنرانیشون پخش شد کسی اعتراضی کرد؟». من به این میگویم امکان ِ تغییر. من به این میگویم روزنهی سیاسی. من هم سختم است که میرحسین را یادم برود، آنهمه خون و زجر را. اما سختتر است برام که از تلاش ِ او/آنها پلهای برای پیشرفت نسازم. شبیه ِ مادری شدهام که موافقت میکند اعضای فرزند ِ مرگ مغزی شدهاش را بدهند به بچهی خواهرش. سخت است که امضا کنی فرزندت را از دستگاهها جدا کنند و معلوم است که خواهرزاده اهمیت ِ کمتری دارد. اما چه میکنی اگر هر دو را همزمان از دست بدهی؟
شما هم پرت و پلا نمیگویید. بله که ممکن است اعضا را منتقل کنند و اما خواهرزاده هم از دست برود. اما در این لحظه که یکی بیشک از دست رفته، و یکی ممکن است (حتا یک درصد) زنده بماند، من همین تصمیم را خواهم گرفت. اگرچه سخت و سنگین..
*: مولانا